شعار مبهم و خطرناک ”تشکّل­های مستقل کارگری“

امتیاز کاربران

ستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعال
 

وُرکریسم یا کارگرگرایی، نام آن ایدئولوژی است که معتقد است ”طبقه کارگر“ مترقّی­ترین طبقه در عصر سرمایه­داری­ست (به درستی)، اما به شیوه­ای مکانیکی و یک سویه بر عملکرد و سوخت و ساز جنبش طبقه کارگر صحّه می­گذارد. علاوه بر این که کلّ فرایند مبارزه طبقه کارگر را به مسائل خالصاً کارگری و پیوسته به مسائل روزمره و عینی کارگران محدود می­کند، مهم­ترین آفت وُرکریسم این است که آن قدر به مسائل مربوط به حیطه تولید و اصطلاحاً کارخانه_محور محدود می­گردد، که از عرصه مهمی از مبارزه که طبقه کارگر می­باید تلاش ویژه­ای را نسبت به آن مبذول بدارد، غفلت می­ورزد.  وُرکریست­ها از هر مسئله­ای که صراحتاً کارگری نباشد احتراز می­کنند، و درست در همین نقطه است که قافیه را در مورد مسائل اساسی سیاسی طبقه کارگر می­بازند و به لحاظ سیاسی، طبقه کارگر را آن قدر ضعیف می­کنند که بیم آن می­رود هر آینه طبقه کارگر به زائده سیاست­های ضدّ کارگری جریانات راست و گرایشات مختلف بورژواییِ نفوذی در جنبش کارگری بدل شود.

از این گذشته، وُرکریسم خود شکل ویژه­ای از اکونومیسم است و با آنهم­پوشانی دارد. این که اقتصاد کلید همه چیز است (که تردیدی نیست که اقتصاد تا چه حد تعیین­کنندگی دارد) عملاً به انفصال مکانیکی اقتصاد و سیاست در لحظه مواجهه طبقه کارگر با آن منجر می­شود، به طوری که هیچ شکلی از وظایف سیاسی برای طبقه کارگر متصوّر نمی­شود. برای روشن شدن این مسئله بیایید نگاهی بیندازیم بر این شعار مبهم و خطرناک ”تشکّل­های مستقل کارگری“ که در ده­_­دوازده سال گذشته و تحرکّات نوین جنبش کارگری ایران، لقلقه زبان اغلب فعالین و جریانات کارگری بوده است.

عدّه­ای آن را ”مستقل از دولت و کارفرما“ تعبیر می­کردند، و عدّه­ای نیز ”مستقل از احزاب“. ماحصل آن اما چیزی نبود، جز ”مستقل از سیاست“ شدن جنبش طبقه کارگر ایران، به طوری که این نیروی عظیم و استراتژیک، در بزنگاه­های سیاسی بسیاری، گُنگ و بی­تفاوت بر سر جای خویش قرار گرفت، حال آن که در  همان حین، هر روز به طور میانگین، چندین اعتصاب و اعتراض کارگری را از سر گذرانده بود

  در چند هفته اخیر، اتفاقات مهم و تازه­ای در درون جنبش کارگری ایران افتاد که البته تنها نوک کوه یخی بود که از سوی نیروهای راست با پلاتفرم واحد یک برنامه نئولیبرالی تمام عیار، در بطن تحولّات سیاسی_طبقاتی ایران می­جنبد.

در رأس این وقایع، پیوستن داوطلبانه منصور اسانلو، رئیس سابق سندیکای کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه، به ”موج سبز“ و معرفّی وی به عنوان ”مسئول ستاد هماهنگی فعالان کارگری“ بود. اسانلو که حدوداً هم­زمان با به مرخصّی آمدن رضا شهابی از زندان، ایران را به مقصد موقّت ترکیه ترک کرده بود، ضمن بیانیه­ای از جانب سندیکای کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی از سِمت خود به عنوان رئیس سندیکا خلع گردید و متّهم به انجام تخلّفاتی شد که موجب گردید نه فقط حمایت سندیکا را از دست بدهد، بلکه از جانب سندیکا درخواست شد که فدراسیون بین­المللی کارگران حمل و نقل، هرگونه حمایتی را نسبت به او متوقف کند. در مقابل، اسانلو عملاً در قبال معرکه به پا شده سکوت اختیار کرد، و تنها پس از انتشار گزارش سالیانه سندیکا در وبلاگ شخصی خودش، اولین مصاحبه­اش را با تلویزیون رها، ارگان رسانه­ای موج سبز به انجام رساند

این زنجیره حوادث، بار دیگر فرصتی شد برای بروز و عودت کردن بسیاری از امراض درونی چپِ بازمانده انقلاب 57، که سیمپتوم­های آن گاه و بی­گاه به مناسبت­هایی نظرها را به خود جلب می­کند. مجموعه وقایعی که حول منصور اسانلو شکل گرفت، بارِ دیگر حضور ”آن دیگری­های رقیب“ را به جریانات و گروه­های سیاسی چپِ رسوب کرده از انقلاب 57 یادآوری کرد، و      صاحب­نظران از در و دیوار با مواضع مشعشع و درخشان خود قلم­ها فرسودند و مسوّدات­شان را در هر کوی و برزن مجازی (سایت­ها و وبلاگ­های اینترنتی) منتشر نمودند.

روشن است که اسانلو برای جریانات سیاسی راست و چپ، هردو، حائز اهمیت بوده و هر دو طیف تلاش کرده­اند تا او را از آنِ خود کنند. اسانلو، به عنوان شاخص جنبش کارگری ایران بعد از زنجیره سرکوب­های پس از انقلاب 57، همواره از سوی نیروهای سیاسی راست به مثابه نمادی از جامعه مدنی و از جانب نیروهای سیاسی چپ، به عنوان چهره ممتاز و رهبر کارگری سمبل اتحادیه­های کارگری خودجوش، مبارزه از پایین طبقه کارگر و سندیکالیسم رزمنده، مورد حمایت و محل مناقشه بوده است

اسانلو البته هرگز آن فعال کارگری_سندیکایی خنثی و بی­خط و ربطی نبود که جریانات سیاسی چپ و راست در پی شکل دادن به او باشند و او نیز پذیرنده آن باشد، بلکه همواره، و در مقاطع حساس و بزنگاه­های سیاسی متعدّد نشان داده بود که اتفاقاً بر خلاف تصوّرات خام بسیاری از داعیه­داران چپ و جنبش کارگری، بسیار بر جایگاه و نقطه اتکای سیاسی خود، و خطوط و          صف­بندی­های جاری اشراف دارد، و حقیقتاً نیازی نبود که این تشت از بوم بیفتد تا همگان در جریان مناسبات مالی (این پاشنه آشیل رهبران و سازمان­های صنفی کارگری) و غیر مالیِ او با برخی نمایندگان و نهادهای به وضوح امپریالیستیِ خواهان مداخله در جنبش کارگری ایران، قرار گیرند.

اما پس از وقایع اخیر، کیشِ کارگر پرستی که در سی سال گذشته، خود یکی از مهلک­ترین بیماری­های پیامد انقلاب شکست خورده 57 برای چپ ایران بوده، چونان تبی در میان فعالین سیاسی و خیل پژوهشگران و پویندگان و کوششگران و کنشگران عرصه مسائل کارگری بالا گرفت، و ناگهان قاطبه نامبردگان به نتایج واحدی رسیدند

_ اسانلو سرمایه و پشتوانه جنبش کارگری ایران است و حیثیت او حیثیت جنبش کارگری است.

_ سندیکا برخوردی غیر دموکراتیک، ناسپاسانه و غیر محترمانه با اسانلو داشته است.

_ ارائه فرمولبندی­های اخلاقی از مسائل پیش آمده به ویژه با هدف کم­رنگ کردن وجه سیاسی قضایا و برجسته کردن و تأکید بر برخی مسائل شخصی که تنها می­تواند حاشیه­های اتفاقی چنین مهم را به متن تبدیل کند.

آن­چه اسانلو امروز مرتکب آن شده است، یکی از هزاران اتفاقات روتینی است که در دل جنبش کارگری می­تواند بیفتد و چه بسا که در مراحل گرهی مبارزه طبقاتی و حادتر شدن شرایط سیاسی، این حوادث سهمگین­تر، در ابعادی گسترده­تر و با تبعات دهشتناک­تری نیز اتفاق بیفتد.

اما چیزی که باید هول در دلهایمان بیندازد و با جمع­بندی مواضع افراد و جریانات چپ در قبال این مسئله، تنمان را بلرزاند، سطح نازل درک طبقاتی و شمّ سیاسی عمده نیروهای چپ و کمونیستی است که جز ”آبرُفت­های به جا مانده از سیلاب انقلاب 57“ نمی­توان نامی به آن­ها داد.

رقّت­انگیزترین دعواها و جدال­های ضربدری، سخیف­ترین نقدها و          کینه­توزانه­ترین تعرّضات برای پیش افتادن از یکدیگر به منظور تخریب و تسویه حساب­های چند سال انباشته، به بهانه خروج اسانلو و بیانیه سندیکای واحد صورت گرفت. این در حالی است، که جریانات سیاسی راست، یکی پس از دیگری دست به ابتکاراتی می­زنند تا بتوانند جنبش و تحرّکات کارگری در دوره سیاسی پیش رو را تحت کنترل حداکثری خود قرار دهند و استیلایشان را تحکیم کنند. پس از پروژه­هایی نظیر کارنامه (ارگان کارگری رادیوی امپریالیستی فردا) و کلمه کارگری (ارگان کارگری راه سبز امید)، نوبت می­رسد به تریبون جدیدی به نام ”آوای کار“ که گویا قرار است با عرضه فول پروفسورهایی که خود را کارگر و کارگرزاده می­دانند در فُرمت­های نوین،(1) کلید گشایشی برای جای پا پیدا کردن جریانات اصلاح­طلب و سبزهای کلاسیک در درون جنبش کارگری جستجو کند، تا بتواند این جنبش را به شکل ارگانیک به جنبش سبزی که فی­الحال مفقود است، متصل نماید.

با ارجاع به تجارب تاریخی متعدّد و گردنه­هایی که جنبش کارگری در ایران و جهان پشت سر گذاشته است، قاعدتاً این عرصه نمی­تواند محلّ غافلگیری کمونیست­ها باشد. از تجربه حزب کارگر بریتانیا که سر تا ذیل­اش کارگر بودند، تا احزاب سوسیال دموکرات اسکاندیناوی و تجربه جنبش همبستگی لهستان که ابزار پاپ و امپریالیسم شدند، همگی نشان دادند که چگونه نهادها و جنبش کارگری این قابلیّت را دارند که تن به انحطاطی بی­امان بسپارند و به زائده سیاست­های بورژوازی جوامع خود بدل شوند.

  باطل بودن عمده مباحثی که طی هفته­های اخیر حول شخص اسانلو و نحوه عملکرد سندیکا با وی صورت گرفته است و عملاً به منجلابی سرشار از ریاکاری­های شکست­طلبانه ایادی و متعلّقات سازمان­ها و احزاب به گل نشسته چپ می­ماند، با یک نام و تنها با یک نام آشکار می­شود: ”شاهرخ زمانی“.

کسانی که بیانیه­های زنجیروار و درخشان شاهرخ زمانی طی ماه­های گذشته را دنبال کرده باشند، به چشم می­بینند که این کلمات چگونه چون خنجری نامتساهل از زندان رجایی­شهر کرج، بر قلب حکومتسرمایه­داری اسلامی ایران فرو می­رود و باز برای آخته­تر شدن و دیگرباره فرودآمدن، بیرون کشیده     می­شود.

شاهرخ زمانی، کارگر کمونیست که می­باید در زمانه سرگشتگی و گیج و گول بودن احزاب و سازمان­های پرطمطراق چپ و اسماً کمونیست، بی­هیچ    چشم­انداز رهایی از بند، در زندان به سر برد، یک تنه هم­چون مانیفستی کمونیستی برای جنبش طبقه کارگر امروز ایران می­رزمد و در محبس چَند در چَندش، کیلومترها جلوتر از جریانات نامبرده موجود قدم بر می­دارد و به پیش می­رود.

تراژدی امروز چپ متفرّد و متحزّب ایران این است که خیل عظیم­شان در حاشیه­های امنِ خود دچار کورذهنی شده­اند، اما یک کمونیست تمام عیار مانند شاهرخ زمانی در زندان، تیزبینانه مسئله را دریافت و هضم می­کند و سپس نسبت به آن واکنشی مسئولانه و اصولی نشان می­دهد. شاهرخ زمانی برای تشریح و آسیب­شناسی وضعیتی که سندیکای واحد در مواجهه با یکی از شاخص­ترین چهره­های رهبری سندیکا بدان دچار شده است، ابتدائاً به درستی محدودیت­های مبارزه سندیکالیستی را به همگان یادآوری می­کند

مبارزات سندیکایی به علت محدودیت­های خود که با چهارچوب صنوف با نام­های مختلف بر پایه فروش بهتر نیروی کار و بهبود وضعیت معیشتی کارگران می­باشد، بدون قبول و ارتباط با مبارزات  سیاسی در جهت کسب آزادی­های تجمع و تشکل و بالاخره حاکمیت کارگران نمی­تواند، کل طبقه کارگر را در مقابل دولت سرمایه­داری متحد کند، به عبارت دیگر مبارزه برای کسب نان و آزادی در شرایط تسلط و حاکمیت سرمایه­داری جدایی­ناپذیرند.“(2)

و سپس تصریح می­کند که ”اتحادیه­ها به عنوان بخشی از ابزار قدرت در همراهی شوراها و کمیته­های کارگری جهت اعمال قدرت سیاسی طبقه کارگر می­باشند. هرگونه جدایی و دیوارکشی بین این دو بستر (حزب طبقه کارگر و سازمان­های توده­ی کارگران) که عموماً آگاهانه از طرف عوامل سرمایه­داری تحمیل می­شود، منجر به تنزّل قوای کارگر در حد بَرده و آلت دست احزاب و جناح­های سرمایه­داری شده و در گرفتن امتیاز بیش­تر از یکدیگر مورد سواستفاده قرار می­گیرد. هر گونه مبارزه برای بهبود وضعیت کارگران در شرایط بردگی اقتصادی، فقط در صورتی می­تواند مفید باشد که در جهت رشد آگاهی، اتحاد و سازمان­یابی و حاکمیت مستقل کارگران باشد.“(3)

سوال اصلی آن­جا در ذهن شکل می­بندد که یک اپوزسیون عریض و طویل، در برهه­ای و به بهانه وقوع چنین اتفاقی در یک سندیکا (ضمن در نظر داشتن اهمیت تاریخی_استراتژیک آن)، چشم بر تمام دانش و تجارب طبقاتی­اش در خصوص سندیکا (ولو رزمنده­ترین آن­ها)، کارکرد و کارنامه چهره­های شاخص­اش می­بندد، و با این بهانه، تمام توان­اش را برای سازمان دادن یک جنگ همه با همه برای بازی دو سر باخت چپ اپوزسیونی متمرکز می­کند.

درست در همین حین، مجموعه نیروهای درگیر در این مجادله بی­فرجام، چشم بر یکی از میلیتانت­ترین نیروهای سیاسی_طبقاتی خود در زندان بسته است و به گونه­ای رفتار می­کند که گویی کسی به نام شاهرخ زمانی در زندان رجایی­شهر کرج به بند کشیده نشده و محکوم به سپری کردن یازده سال از زندگی زاینده و پویای خود در زندان نیست.

نام شاهرخ زمانی، همان نامی است که چپ وازده ایران عامدانه از یاد برده است، چرا که شاهرخ زمانی، یک تنه انکار کلّ این دم و دستگاه چپ آبرُفتی، و ساز و برگ­های فی­الواقع ضدّ ایدئولوژیک­اش است.

  بله، انقلاب‌ها، شکست خورده یا مورد خیانت واقع شده، زلزله­اند و گاه همه چیز را به کلّی نابود می­کنند، اما به همان نسبت هم باید بگوییم که این  انقلاب­ها به سادگی از حافظه سرکوب‌شدگان پاک نمی‌شوند. آن­ها، به تعبیر   بن­سعید، در شکل­های پنهان مخالفت، حضور بینابینی، غیبت‌های تهاجمی، در تشکّلات مولکولی توده­ی مردم در فضای عمومی، با شبکه‌ها و کلمات عبور و ملاقات‌های شبانه و انفجارهای رعدآسای آن، تداوم می‌یابند.

به تعبیر رفیق­مان که بهترین حسن ختام این نوشتار است، ”حتی در بدترین خشک­سالی­ها و در خشک­ترین جاها همیشه جویباری _یا آب باریکه‌ای_ یافت می­شود که از سرگیری شگفت‌انگیز زندگی را جار می‌زند. ما همیشه باید بین مسیانیسم طغیان­گر که تسلیم نمی‌شود و هزاره‌گرایی خفت‌بار که در عوض در انتظار واقعه عظیمی در فراسوها است تمایز قائل شویم. ما باید بین کسانی که در مبارزه در هم می­شکنند و کسانی که خود در هم شکسته­اند، بین ”شکست‌‌های پیروزمندانه“ و فروپاشی تسکین نیافته تفاوت قائل شویم. باید بپرهیزیم از اشتباه گرفتن تسلی‌بخش‌های اتوپیایی و آن اشکال مقاومت را که یک ”سنت غیر قانونی“ را تداوم می‌بخشند و ”محکومی مخفی“ را فراری می‌دهند. همیشه سرآغازهای نوینی وجود دارد، لحظات احیا و سرزنده‌شدن. در دوره­های تاریک و تار تغییر و تحول، آرزوهای این جهانی و معنوی، خرد و عواطف برای آفریدن آمیزه­ای انفجاری در هم می‌آمیزند. تلاش‌ها برای حفظ کهنه با اولین بیانات الکن نو ترکیب می‌شود. حتی در غم‌انگیزترین لحظات نیز سنت بالنده هرگز کاملاً پس پشت سنت میرا نیست.“(4)

ارجاعات:

4. به نقل از آلتر.. شماره یک: سماجت انقلاب: موش کور و لوکوموتیو، دانیل بن سعید، برگردان: ستاره وارش

 

مطلب فوق الذکر تنها و تنها در حد یک خبر است و سایت جنبش رهائی بخش لرستان قضاوت را به عهده مراجعه کننده به مطلب است 
www.lorestan11.com